سلام

دلم گرفته از این همه آدمای کج وکوله ، زنگ زده، که یه در میون سرم آوار میشن...

 

               

 

لبهایتان مثل هر روز، قصد تبسم ندارند

آری زبان من و تو، میل تفاهم ندارند

من عابری خسته در شب،اما تو مردی سواره

در شهرتان عابران هم، حق تقدم ندارند

اینجا هیاهوی حاکم، بین من و توست اما

کاری به جز دیدن ما، این خیل مردم ندارند

درذهن من پیچک عشق،جا کرده خود را اگرچه 

این مردم شهر،افسوس، جز سیب وگندم ندارند 

من عاشقم عشق جرم است،خانم مجوز ندارد!

جایی که عشق است جاری،آقا و خانم ندارند

هذیان نمی گویم اما،در ذهن تب دار مردم

پیچک گناه بزرگیست،وقتی که گندم ندارند

 

 

  

+ تاریخ شنبه دوم آبان ۱۳۸۸ ساعت 13:12 نویسنده سيده مائده معين الديني |