خيلي دير شد خودم هم نفهميدم ...!!
هنوز گرم زمستانم !!!
و دست هايم بوي برفي كه نباريد مي دهد
نكند بهار دروغ بزرگ زمين است به زمان وبه ما
چقدر خوش باورم...
فردا را به حراج مي گذارم
براي امروزم
از بس به گذشته بها دادم ...
و اما غزل
نقد كنيد
و بس...
حل مي كنم قندنگاهت را در قهوه ي تلخ غزل تا كي؟
شيرين نخواهدكرد روزم را يك لقمه ي نان وعسل تا كي؟
زل مي زنم تا آخرين لحظه تا آخر اين جاده و حتي
تا مي شوم...مات و كمي ابري در انتظار جاده حل تا كي؟
وقتي كه غم مثل هواي تو پهن زمين و آسمان ها شد
شيرين نخواهد كرد دنيا را يك آدمك از تو بدل تا كي؟
وقتي شروع قصه از اول با طعم زهر تلخ بوده پس
هي شاهنامه آخرش خوش شد
دلخوش به اين ضرب المثل تا كي؟!
حتي خوشي ها هم شبيه تو از من گريزانند مي داني
زخم زبان ها مي خورم هر روز از مردم كو چه محل تا كي؟
من تشنه ي تكرار ديروزم دنبال تصوير پري روزم
حسرت به دل زنداني ام بين عاشق نماهاي دغل تا كي؟
حالا اجل پشت در است و ما دنبال راه چاره مي گرديم
آمد نشسته روي پاهايم مهمانمان هستي اجل تا كي؟