مردم چه می کنند که لبخند می زنند

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

                                            زنده یاد نجمه زارع

 

 

 

 سلام

 

دیر شد ...

دلشوره های عجیبی این روزها تمام بودنم را پر کرده

آسمان با میله های تر باران  روی پنجره ی اتاقم راه می رود

پنجره را که باز می کنم باد صورتم را سرخ سیلی می کند 

و یک مشت باران توی صورتم می خوابد...

 

باران که می بارد تو در راهی...

 

این بار اول چار پاره می خوانید

لطفا نقد کنید

 

 

گم شدم روی رد پاهایت

برف سنگین دوباره می بارد

رد شدی از تمام جا پاها

-جاده این مرد را نگه دارد-

 

می روی مثل اینکه می آیی

از بس آهسته می روی تا دور

خواب کن روی شانه ات حالا

دختر خاطرات را با زور

 

راه افتاده اند لب هایم

مثل آدم بزرگ ها اخمو

فحش رقصید روی اعصابم

-مردک بدقواره ی پر رو!-

 

می روم تا مچاله رو بالش

بودنم را بلند هق بزنم

بعد با دست خالی از نفرت

توی گوش حروف دق بزنم

 

.

.

.

 

 

        

 

و اما غزل

 

 

غمی بزرگ گرفته سراسر تن را

و حسرتی که دو سال است می خورد من را

و موی سرکش دختر که بافتی حالا

شبیه دار شده است و گرفته گردن را

گره زده است و همین طور می کشد بالا

رسانده وقت جدایی روح از تن را

ت تق، ت تق، چه صدای شکستنی آمد!!!

کسی شنید صدای شکستن زن را  ؟؟!!

چقدر ساده از این اتفاق بیزارم

نه مثل قطره ی باران که خورد آهن را

درست مثل شبی که مدام می آید

بگیرد و ببرد روزهای روشن را

دوباره حرف دلم را نگفتم و خوردم

غمی که چند دو سالی گرفته دامن را

 

           

 

+ تاریخ سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 10:3 نویسنده سيده مائده معين الديني |