نرو غریبه از این شهر بی تو بیزارم
و مثل سایه ی تنهای سرد دیوارم
بیا به ساز دل من برقص با دل من
که با غرور بگویم نکرده انکارم
له و شکسته شدن زیر دست عقلی که
مدام گفته از این عشق دست بردارم
ولی نه آخر بازی هنوز پیدا نیست
بگو ! که منتظرم ... تا هزار بشمارم...
بیایی و بنشینی کنار دست من
و من دوباره بگویم که دوستت دارم
.
.
.
نه این که فکر کنی بعد رفتنت خوبم
تب و توهم بودن ... هنوز بیدارم
بلند می شوم و هی انار می چینم
از آن درخت که گفتی برات می کارم!
انار ها همه سرخ و ردیف توی سبد
که وقت آمدنت پیش روت بگذارم
صدای خسته ی مردی مدام می گوید
که عاشقانه دلش را به خاک بسپارم...
۱۳۸۹/۲/۱۴
