...و بعد از رفتنت

اینجا همه چیز به شکل سابق برگشت اِلا من و...

اما همه چیز برای من عوض شد

                   منِ سرگردان تر...

                           منِ تنها تر ...    

                                    منِ حساس تر....

 

آدم ها همان آدم های سابق دور همی

با آروغ های روشن فکری بزرگ تر

با طعنه های خورنده تر

پائیز دارد می آید تا درخت ها را تکان دهد اینبار اما غمگین تر...

و من دلم می خواهد فقط یک لحظه نباشم ، فقط یک لحظه

اتاقم کوچک  می شود برای تحمل غمی که می دانی ...

که می دانی غمخواری هم نیست

بعد از رفتنت هیجانات زندگی  ام گم شد لای اضطراب شاخه های

درخت گردو!!

تو می دا نی توی شهر کوچکمان درخت گردو یعنی چه!؟

 که هر آن اشاره می کند به من ، به تو

به آدم های خسته از تظاهر

تظاهر به بودن ، زندگی ، خنده و....

 

یک روز چنگ می زنم به شاخه های همین درخت  آزادی

 

       

 

مراقب خودت باش...

 

 

 


برچسب‌ها:
دلتنگی های من بی تو
+ تاریخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ساعت 16:48 نویسنده سيده مائده معين الديني
 

 دلم گرفته از این شهر لا اُبالی پست...

 

می خواستم با تولدم به روز بشم اما حرفی برای گفتن نداشتم

دلم عجیب گرفته- یعنی فقط بغضم ... و مادرم بیچاره فکر می کنه سرما خورم- 

 حالا می فهمم قورباغه تو شیشه ی در بسته چی می کشه (یادتونه بچه بودیم !؟) 

الان دقیقا همون حالم... فک کن!! مائده تو شیشه !!

                وقتی قورباغه سبز ابوعطا می خواند !

می خوام بلند بشم

با تمام قدرتم سکوت کنم تا یهو بغضم نترکه

اینبارم بغضم رو می خورم و یه آبم روش!

 

 بغض این روزا به کنار

  (توی بی کسی هام  اشک هامو  با پتو قسمت می کنم

  ...و دلتنگی هامو با نیمه ی بی کس ترم!

  توی دلم حرف هایی هست که بعد رفتنت نه شعر شدن و نه ...

  فقط سکوتی شدن که با تمام وجود به جانم افتادن.)

   

 

 

یه غزل قدیمی

 

همین امشب من اینجا در سکوتی سرد می میرم

کنار قاب عکس خالی یک مرد! می میرم

 

اگر ای عشق امشب هم به سلاخی من آیی

به استقبال تو چون بره ای خونسرد می میرم

 

دو سیب چشم هایت را که چیدم تازه فهمیدم

زمین تبعید گاه من ...و من ولگرد می میرم

 

شما اینجا درخت عشق را از ریشه اش کندید

...و من بعد دوشب با این هجوم درد می میرم

 

نشد باور کنم تنهائی ام را پنجره وا شد

...و فریادی شدم:( این جاده را برگرد می میرم)

 

صدای انتظار لحظه هایم را شنید اما...

خودش را در دل آن دیگری جا کرد می میرم!

 

                                                                          زمستان ۸۶

 

 

پ.ن: این حال من بی توست!!

... ومن هنوز مات پیچ ته کوچم

...وبعد رفتنت بلند می خندم

دوباره پ.ن:می دونید از یه جایی به بعد دیگه آروم نمی شم.

دیونه می شم.آره درستشم همینه!

سه باره پ. ن:می خواستم از خودم عکس بذارم ولی آمار بی جنبه ها زیاده.

 

+ تاریخ دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ساعت 20:51 نویسنده سيده مائده معين الديني |

 

 

 من و تو یکی دهانیم

            که با همه آوازش

                     به زیباتر سرودی خواناست.

                                                       احمد شاملو

 

دارم به شمردن ثانیه ها عادت می کنم به حرف هایی که فقط خودم

می دانم ، زمان را نمی فهمم کلمات را هم !

گاهی اشتباهی یک جاده را چند بار می روم و باز هم ...

پر از سوء تفاهم شده ام ، کارهای بیهوده زیاد انجام می دهم

مهارتش را کسب کرده ام!!!!!

 

می گویند بزرگ شده ام اما هنوز از ۵۸/۱ سانتی متر بیشتر نیستم!

 

سلام

آمدم  مثل همیشه دیر

مثل همیشه دست و پا شکسته

 

چهار پاره

 

 

یک نفر دور می شود آرام

پنجره بی حضور او می مرد

من فقط بغض می شوم ... و سوال

جاده را با خودش کجا می برد؟؟!

 

جاده از اتفاق ها تر بود

ذهنم اما هوای سنگین داشت

صحنه هایی همیشه معنی دار

مرد قصه همیشه شیرین داشت

 

غم گرفته است و می رود بالا

همه ی زندگیم بی تابم

روزها فکر آمدن با تو

شب که شد چشم باز می خوابم

 

مثل عکس سیا سفیدی که

بی حضورت همیشه می بوسم

توی ذهنم مدام می رقصم

توی تور عروس  می پوسم

 

حجم دلتنگی اتاقی که

دارد از انتظار می خواند

توی بی وزنی زمانه ی ما

 جای پای کسی نمی ماند

 

توی این روز های بی وزنی

به خودم قلوه سنگ می بندم

می نشینم مقابل قبله

به همه جاده هات می خندم

 

 

 

 

 

 زندگی چیزی نیست جز

 یک سلسله فرصت های پیاپی برای زنده ماندن


گابریل گارسیا مارکز/ ساعت شوم  

 

 

+ تاریخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعت 20:38 نویسنده سيده مائده معين الديني |

 

 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

                                            زنده یاد نجمه زارع

 

 

 

 سلام

 

دیر شد ...

دلشوره های عجیبی این روزها تمام بودنم را پر کرده

آسمان با میله های تر باران  روی پنجره ی اتاقم راه می رود

پنجره را که باز می کنم باد صورتم را سرخ سیلی می کند 

و یک مشت باران توی صورتم می خوابد...

 

باران که می بارد تو در راهی...

 

این بار اول چار پاره می خوانید

لطفا نقد کنید

 

 

گم شدم روی رد پاهایت

برف سنگین دوباره می بارد

رد شدی از تمام جا پاها

-جاده این مرد را نگه دارد-

 

می روی مثل اینکه می آیی

از بس آهسته می روی تا دور

خواب کن روی شانه ات حالا

دختر خاطرات را با زور

 

راه افتاده اند لب هایم

مثل آدم بزرگ ها اخمو

فحش رقصید روی اعصابم

-مردک بدقواره ی پر رو!-

 

می روم تا مچاله رو بالش

بودنم را بلند هق بزنم

بعد با دست خالی از نفرت

توی گوش حروف دق بزنم

 

.

.

.

 

 

        

 

و اما غزل

 

 

غمی بزرگ گرفته سراسر تن را

و حسرتی که دو سال است می خورد من را

و موی سرکش دختر که بافتی حالا

شبیه دار شده است و گرفته گردن را

گره زده است و همین طور می کشد بالا

رسانده وقت جدایی روح از تن را

ت تق، ت تق، چه صدای شکستنی آمد!!!

کسی شنید صدای شکستن زن را  ؟؟!!

چقدر ساده از این اتفاق بیزارم

نه مثل قطره ی باران که خورد آهن را

درست مثل شبی که مدام می آید

بگیرد و ببرد روزهای روشن را

دوباره حرف دلم را نگفتم و خوردم

غمی که چند دو سالی گرفته دامن را

 

           

 

+ تاریخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ساعت 10:3 نویسنده سيده مائده معين الديني |

 

 

بعد از مدت ها توهم بودن دو تا عاشق

آمده ام

       بی آنکه عاشق باشم ...

 

 

نرو غریبه از این شهر بی تو بیزارم

و مثل سایه ی تنهای سرد دیوارم

بیا به ساز دل من برقص با دل من

که با غرور بگویم نکرده انکارم

له و شکسته شدن زیر دست عقلی که

مدام گفته از این عشق دست بردارم

ولی نه آخر بازی هنوز پیدا نیست 

بگو ! که منتظرم ... تا هزار بشمارم...

بیایی و بنشینی کنار دست من

و من دوباره بگویم که دوستت دارم

.

.

.

نه این که فکر کنی بعد رفتنت خوبم

تب و توهم بودن ... هنوز بیدارم

بلند می شوم و هی انار می چینم

از آن درخت که گفتی برات می کارم!

انار ها همه سرخ و ردیف توی سبد

که وقت آمدنت پیش روت بگذارم

 صدای خسته ی مردی مدام می گوید

که عاشقانه دلش را به خاک بسپارم...

                                                        ۱۳۸۹/۲/۱۴

 

                          

 

+ تاریخ یکشنبه نهم آبان 1389 ساعت 9:2 نویسنده سيده مائده معين الديني |

 

 

عشق سه ساله می شود

 

              تو بیست و دو ساله

 

                  چند ساله می شود درد؟؟!!

 

 

 

شمعم فوت!!

 

                    

 

 

+ تاریخ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ساعت 15:12 نویسنده سيده مائده معين الديني |

 

وقتی غزل ندارم

برای اینکه بگویم هستم!!

 

 

من هنوز در ۱۹ سالگی مانده ام

در همان دوشنبه ی عاشق

و همان لحظه که

شنیدم دوستت دارم را از نگاهت

مرا ببخش

من هنوز عاشقم!

         *****

ببار

مرا از این خشکی رها کن

بگذار جان بگیرم 

در یک چشم برهم زدن همانی شوم که...

اصلا بیا آینده را خلاصه کنیم به همین دوشنبه و تمام

بوی سوخته ی زندگی می آید

حواست نبود

زندگی ته گرفت!

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 

زمین گرد است

ماه گرد است

خورشید:

چشم های تو وقتی به من زل می زنی

پس من در این چهار دیواری

              چه می کنم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خدای  را به دار می زنند

همانجا که ابلیس را

اینجا عدالت همیشه برپاست! 

 

+ تاریخ چهارشنبه نهم تیر 1389 ساعت 13:31 نویسنده سيده مائده معين الديني |

 

 اول اینکه:

از بس سکوت کرده ام

تمام واژه ها فراموش شده اند

می خواهم زندگی کنم اما

اینجا زندگی به رسم مرده هاست

اما

 نه!!

یک روز این سکوت را می شکنم

آن روز هم از تمام واژه ها

فقط اسم تو مانده است

فقط اسم تو ...

اسم تو..

تو.

        

دوم اینکه :

خسته تر از همیشه ام

سقوط آزاد

دستم به جایی بند نیست

باید پرواز کنم

رها شده ام

اما کاش

حس ابرها را داشتم

نه

مرده ها را !!

 

 سوم شاید شعر:

 

 

چقدر چشم خیالت عزیز غم دارد

کسی شبیه خودت را دوباره کم دارد

نگاه کن که چه کرده زمانه با قلبت

که لب به خنده شده وا نگات نم دارد

و زندگی حسودی که دار تلخی شد

به دور گردنت و تن هنوز دم دارد

بگیر دست خودت را بلند شو حالا

بزن به جاده برو انتظار غم دارد

هنوز زردی و ساکت ولی خدا گفته

که بعد فصل خزانش بهار هم دارد

 

 

 چهارم اینکه :

این شعر برای تو نبود !!

تقدیم به عموی عزیزم سیاوش طاهری

و

 بانوی شعرهایش

برای تمام خوبی هایت

برای پاکی دستهایت

برای بودنت

سپاس...

 

 

+ تاریخ یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 ساعت 12:22 نویسنده سيده مائده معين الديني |

 

 

          

فروغ كريمي حسين آبادي

سه سيب گس

اصفهان،انتشارات نقش مانا

 

وقتي مي خوانمش پر از شور و شوق مي شوم

نه اين كه شاعر اين دو روزه باشد نه 

از وقتي شناختمش عاشق بود و شاعر

 

با هم مي خوانيم چند شعر برگزیده از فروغ کریمی 

 

 

 ۱۲

همه فهميدند

كه تو از روي نگاه من تقلب زده اي

عشق را مي گويم

ما دوتا عشق تقلب زده ايم

و هراسان شده ايم

نكند هيچ كسي بو ببرد

ليك

 همه فهميدند

هر دومان افتاديم

و كسي هيچ ندانست كه من

من تقلب به تو دادم كه تو عاشق بشوي

من بلد بودم و تو حيف:

 نياموخته اي ((عشق يعني چه؟))

 

ماجرا دوباره تكرار شد و

 من شنيدم كه تو با يك كس ديگر

چه كسي ؟

آن كه صد بار خودش با همه مردود شده ؟

واحد عشق گرفتي

و تو اين بار تقلب دادي

هر دوتان پاس شديد

عشق را مي گويم

و تو اي كاش كه مي دانستي

بي تو يك عمر معلق ماندم

 

 

۱۶

براي من غزل بخوان هميشه شاعرانه باش

كمي برام مرهم و دوباره تازيانه باش

تو آخر حماسه اي، ولي چه تلخ مي روي

براي مرگ سخت من ، تو آخرين ترانه باش

وجب وجب شكسته اي، تو قصر آرزوي من 

مرا به خاك كن سپس ، به فكر آشيانه باش

چه زود رفتني شدي، چه ساده خط زدي مرا

مرا به سايه ام ببخش ، براي غير خانه باش

حلال باشدت دلم ، حلال تر غرور من

شكسته اي نهال را ، شكسته را جوانه باش

هنوز جان نكنده ام ، دوباره مي كشي مرا

بكش ولي غزل بخوان، براي دام دانه باش

                  

 

                 تقديم به :صفورا معين الديني

 

 

 

۴۰

چه ساده از هم جدا شديم

به سادگي داشتن دو پتو 

 

 

+ تاریخ یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ساعت 20:43 نویسنده سيده مائده معين الديني |

 

خيلي دير شد خودم هم نفهميدم ...!!

 

 

هنوز گرم زمستانم !!!

و دست هايم بوي برفي كه نباريد مي دهد

نكند بهار دروغ بزرگ زمين است به زمان وبه ما

چقدر خوش باورم...

تمام اين بغض فرياد نبودن توست كه بي صدا مانده و

گلويم را مي فشارد... 

 

راستي

فردا را به حراج مي گذارم

 براي  امروزم

از بس به گذشته بها دادم

 

اين ها حرف هايي بود از روي دلتنگي زياد جدي نگيريد...

 

و اما غزل

نقد كنيد

و بس...

 

 

حل مي كنم قندنگاهت را در قهوه ي تلخ غزل تا كي؟

شيرين نخواهدكرد روزم را يك لقمه ي نان وعسل تا كي؟

زل مي زنم تا آخرين لحظه تا آخر اين جاده و حتي

تا مي شوم...مات و كمي ابري در انتظار جاده حل تا كي؟

وقتي كه غم مثل هواي تو پهن زمين و آسمان ها شد

شيرين نخواهد كرد دنيا را يك آدمك از تو بدل تا كي؟

وقتي شروع قصه از اول با طعم زهر تلخ بوده پس

هي شاهنامه آخرش خوش شد

                         دلخوش به اين ضرب المثل تا كي؟!

حتي خوشي ها هم شبيه تو از من گريزانند مي داني

زخم زبان ها مي خورم هر روز از مردم كو چه محل تا كي؟

من تشنه ي تكرار ديروزم دنبال تصوير پري روزم

حسرت به دل زنداني ام بين عاشق نماهاي دغل تا كي؟

حالا اجل پشت در است و ما دنبال راه چاره مي گرديم

آمد نشسته روي پاهايم مهمانمان هستي اجل تا كي؟

 

    

 

راستي دعا كنيد قلبم را پس بدهد

 بدون قلبم نمي توانم

نمي توانم

 دعا كنيد...

 

 

+ تاریخ سه شنبه دهم فروردین 1389 ساعت 19:59 نویسنده سيده مائده معين الديني |